
در مصلای جنون
برگرفته از کتاب"دختر صوفی"
اثر استاد محمد خلیل مذنب (جمالی)
آبشار از کمر کوه فرو میریزد
یا که از سر به سر دوش تو مو می ریزد
طرح دیوانگی ام دوش به دوش تو نسیم
با دو صد واسطه ی حادثه جو می ریزد
در مصلای جنون قصد نمازی دارم
از سرانگشت دلم آب وضو می ریزد
می شکوفم چو گل از موج بهار نفست
نفست در نفسم نشئه ی هو می ریزد
گفته بودم که به کس راز دل افشا نکنم
مست مستم ز لبم راز مگو می ریزد
جوش صد آبی طوفان زده هر لحظه ی عمر
عشق در سینه ی ما از همه سو می ریزد
غیر دیوانگی از مردم عاشق مطلب
تا که در پرده یکی می به سبو می ریزد
تا جمالی غزل زلف تو آشفته سرود
دل پریشانی ام از دیده فرو می ریزد